|
درباره وبلاگ آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان شهریار یاشاسین شهریاری ایستین لر دوستان عزیز برای شادی روح استاد عزیزمان شهریار یکصلوات احسان بفرمایید یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, :: 21:29 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
اینم ماکت کوه حیدربابا
پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391, :: 21:34 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
روقیه باجی *** باشیمین تاجی سنی حضرتی *** دوگتی شامی اتی آت ایته *** منه ور کته پنج شنبه 18 اسفند 1390, :: 10:17 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
بزودي بيش از 50 قطعه از آثار چاپنشده مرحوم محمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار رونمايي ميشود. در بين اين نامهها ميتوان اولين نامه شهريار به اولين استادش يعني ملاابراهيم صدري را ديد. ملاابراهيم صدري معلم مكتبخانهاي بود كه شهريار در آنجا تحصيل كرد. در اين نامه، شهريار از غريبي و دلتنگي خود در زمان زندگي در تهران سخن گفته است. حالت كلي اين نامه به صورت درد دل است. بقيه آثار نيز نامههايي است كه مقامات مختلف به استاد نوشتهاند. جديدالاسلام خاطرنشان كرد: تمام نامهها و دستنوشتههاي استاد پس از تحقيق و بررسيهاي به عمل آمده از روستاي خشكناب در منطقه حيدر بابا تهيه شده كه سازمان اسناد نيز بازسازي اين آثار را صورت داده است. اين نامهها پس از رونمايي به موزه استاد شهريار انتقال داده ميشود و در معرض ديد عموم قرار ميگيرد. مدير موزه استاد شهريار با اشاره به نامهها و مكاتباتي كه درخصوص بازسازي موزه با سازمان ميراث فرهنگي استان انجام شده، گفت: طي سالهاي 87 و 88 نامهها و مكاتباتي با سازمان ميراث فرهنگي و صنايع دستي استان مبني بر ضرورت اعزام كارشناس براي ارزيابي نوع و چگونگي تعمير و بازسازي موزه انجام شده ولي به اين نامهنگاريها ترتيب اثر ندادهاند. 27 شهريور با تلاش جمعي از منتقدان و سياستمداران دوستدار شهريار در تقويمهاي پارسي، سرانجام با عنوان روز شعر و ادب فارسي نام گرفت. اين روز (27 شهريور) سالروز هجرت شهريار به ديار ابدي است. محمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در 25 شهريور سال 1285 در بازارچه ميرزا نصرالله تبريز چشم به جهان گشود وي پس از يادگيري مراحل ابتدايي تعليم و تربيت در مكتبخانه راهي تبريز شد و تحصيلات خود را در مدرسه متحده، فيوضات و متوسطه تبريز ادامه داد و پس از آن راهي دارالفنون تهران شد تا پزشكي فرابگيرد اما.... اولين شعر شهريار با بيت «رقيه باجي/ باشم تاجي» و دومين شعر وي نيز با بيت «من گنهكار شدم واي به من/ مردم آزار شدم واي به من» آغاز ميشود. از شهريار آثار متعددي به زبان فارسي و تركي آذربايجاني بهجا مانده است كه از منظومه «حيدربابا» به زبان تركي به عنوان شاهكار وي ياد ميشود. اين اثر را مرحوم حسين منزوي به شعر فارسي بازسرايي كرده است. منظومه حيدر باباي شهريار در ادبيات تركي آذربايجاني جايگاهي برجسته دارد و فراتر از اشعار فارسي قلمداد شده كه سال 1333 سروده شده و هماكنون به 91 زبان زنده دنيا از جمله آلماني، فرانسه، انگليسي، زبان محلي آمريكاي لاتين و... ترجمه شده است.تمام اشعار و دستنوشتههاي استاد بيش از هزار عدد است كه در ميان آنها قرآن نفيسي كه سه چهارم آن توسط استاد نوشته شده به چشم ميخورد. استاد شهريار در طول عمر خود با شخصيتهاي فرهنگي و هنري همچون بيوك نيكانديش، استاد صبا، استاد دوامي، بديعالزمان فروزانفر، شفيعي كدكني و استاد جلال همايي مراودات و دوستي داشته است. هماكنون منزل مسكوني وي به موزه استاد شهريار تبديل شده كه به شماره 1000 در فهرست آثار ملي ثبت است. از استاد شهريار 3 فرزند به جاي مانده، 2 دختر و يك پسر. شهرزاد، دختر بزرگ استاد، فارغالتحصيل گياه پزشكي است كه ذوق و ادب شاعري را از پدر به ارث برده و مريم دختر ديگرش فارغالتحصيل رشته زبان خارجي است و متجاوز از صدها غزل در كارنامه شعرياش دارد. هادي بهجتتبريزي نيز تحصيلكرده رشته فيزيك است. شهريار پس از 83 سال زندگي در 27 شهريور ماه سال 1367 در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و در مقبرهالشعراي سرخاب تبريز، همراه و همسفر 400 اديب و شاعر ايراني شد. از شهريار بشنويم كه سرود: براي ما شعرا نيست مردني در كار كه شعر را ابديت نوشتهاند شعار منبع : سرکار خانم معصومه درخشان - خبرنگار جام جم شنبه 6 اسفند 1390, :: 19:27 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
ویژه برنامه "شهریار شهر یاران" کاری از گروه هنر و ادبیات شبکه جهانی صدای آشنا است که به مناسبت روز بزرگداشت استاد شهریار و روز شعر و ادب فارسی تهیه و تولید شده است. نشانی ماهواره ای کانال های شبکه صدای آشنا: کانال 1 ( اروپا ) : شنبه 6 اسفند 1390, :: 19:26 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
خبرگزاري فارس: مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي از برگزاري همايش استاد شهريار در تبريز و خشگناب به مناسبت روز شعر و ادب فارسي در تبريز و خشكناب خبر داد احمد احمديمنش جمعه شب در حاشيه ضيافت افطار اصحاب فرهنگ و هنر در گفتگو با خبرنگار فارس در تبريز اظهار داشت: همايش استاد شهريار همزمان با نمايشگاه بينالمللي كتاب تبريز در دهم مهر ماه در محل اين نمايشگاه برگزار ميشود. شنبه 6 اسفند 1390, :: 19:25 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
خبرگزاري فارس: اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي اعلام كرد: شهريار بيترديد آينه تمام نماي شعر و ادب فارسي در جغرافياي فرهنگي ايران است به گزارش خبرگزاري فارس از تبريز، اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان آذربايجان شرقي به مناسبت 27 شهريور ماه، سالروز بزرگداشت مقام استاد محمدحسين بهجت تبريزي و روز ملي شعر و ادب ايران با صدور بيانيهاي اين مناسبت را گراميداشت. شنبه 6 اسفند 1390, :: 19:24 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
... نيما هميشه مست خدا بود يا بگو هميشه خدامست، اما براستي تف كن بر آنچه گفتم و گذشت. من حيران بودم در ديدارها و حتي غياب او ـ غرقه در شعرها و كارهايش ـ، كه اين مرد مردستان، از كدام خم و چشمه و دريا سبويش ـ سبوي هميشه در پستويش ـ را پر ميكند؟ زنده ياد شهريار تبريزي، كا نزد من چون جان عزيز بود و يادگارهاي شعري دست نخورده و ارشاد نشدهاش هميشه عزيز خواهد بود (چون عماد جانم) باري به كسي گفته بود (بگذاريد حالا كه حوصلهاش را دارم يك دو سه خطور خاطر و نيمچه خاطرهام را از شهريار برايتان نقل كنم، وقتي من از مشهد به تهران ميآمدم در سال 1326 شمسي كه نوزده ساله بودم، اول، و 1327 كه معلم و مدير و مؤسس دبستان كريمآباد بهنام سوختة ورامين ـ چهار بهنام دارد ورامين: پازوكي و... سوخته ازيسن و ديگر يادم نيست ـ شدم، چند سالي، براي هميشه به تهران كوچ كردم، باري وقتي عازم تهران بودم مرحوم گلشن آزادي مدير جريدة دو يا سه بار در هفته انتشار آزادي و ميزبان و تقريباُّ مدير انجمن ادبي خراسان، رحمت خدا بر او، كه شهريار هم شعري براي او ديوان ارشاد نشدهاش دارد، نميدانم درين چاپ ارشاد شدهاش هم هست يا نه: دل در هواي گلشن آزادي مرغي بود [فغاني] و فريادي الخ من هم در ارغنون شعري براي اين در گذشتة ارجمند كه هم به گردن شهريار حق دارد و هم به قول جهنگير تفضلي به گردن سه نسل از اهل ذوق و شعر خراسان و... حق دارد، يادش گرامي و زنده باد، باري گلشن آزادي هنگام كوچ دائميام به تهران تهران نامهاي خطاب به شهريار، داد به من كه بهش برسانم و گفت: وقتي بر وي پيش شهريار، او خيلي آدم مهربان و خونگرمي است، هر تازه وارد را كه ميبيند، همان تو دلانچة خانه ميگيرد غرق ماچ و بوسه و ازين حرفها ميكند، اين عادتش است، البته من دربارة اين عادت خونگرمي و مهرباني شهريار، قبلاُّچيزها شنيده بودم، آدمي كه براي جهانگير خان تفضلي شعر مهربان و خونگرم بگويد، حال آنكه جهانگيرخان تقريباُّ تقريباُّ همسن و سال شهريار بود، يا شايد يكي دو سال كمسنتر، به هر حال با شهريار دمخور شده بود و آمد و رفت و از اين حرفها، جهانگيرخان پنجاه شصت سال را شيرين داشت، آن وقت شهرياري كه براي جهانگيرخان پنجاه شصت ساله ـ كه خودش رندي برومند و يلي بود در سيستان يعني در تهران ـ شعر عاشقانه بگويد: ... سياه گوشة ماتمسراي بيذوقي فسرده بود روانم، خدا تفضل كرد و چه و چها، آن وقت ببين براي من نوزده بيست ساله كه پر بدك هم نبودم، يعني همه جوانها، حتي نر مردان درين سن و سال بدك نيستند ـ چها خواهد گفت و... بماند، اين حكايت را من در خانهام براي يدالله مفتون تبريزي و حسين منزوي زنجاني و يك دو نفر ديگر كه حالا اسمشان يادم نيست، از بچههاي آذربايجان نقل كردهام، برويد از خودشان بپرسيد، باري من اين زمينه دستم، كه بله استاد عزيز ما شهريار خيلي خونگرم و مهربان است رحمهالله عليه ـ درود بر ياد و نام و يادگارهايش، ها راستي يكي ديگر از خونگرميهاي استاد در گذشتة ما مربوط به عماد جانم، عماد خراساني غزلسراي شهير و مثنوي سراي كمنظير است. عماد در حدود شصت سال داشت كه هواي رفتن به تبريز و اروميه و آن طرفها به سرش افتاد ـ و شعري در كنار درياچة اروميه گفتند كه بايد بخوانيد، در مجلد دوم ديوانش نه مجلد اول با مقدمة من و شعري براي حافظ و ايرج و چه و چها در همان مجلد دوم با مقدمه آقاي شكوهالدين محلاتي، كه به راستي خواندنيست شعرهاي عماد ـ بله خيال رفتن و به تبريز و اروميه، عماد ما را به آن صفحات سفري كرد، خب چند روز در تبريز ماندن و شناخته شدن ـ و به قول خودش در «اي دل بلا» اين ميخانه آن ميخانه رفتن، كافي بودن كه بچههاي تبريز بشناسندش ـ به نظرم يدالله مفتون اول شناخته بود عماد را، يقين ندارم البته ـ و شناختن عماد همان و به خانة شهريار بردنش همان، گرچه عماد خود شائق ديدار شهريار بود، چنانچون شوق همام تبريزي و سعدي كه حتماُّ قصهاش را خواندهايد، يا شوق ديدار سعدي در اقصاي روم به زيارت مولانا جلالالدين كه قصهاش را حتماُّ ايضاُّ... به هر حال، عماد شصت ساله ميرود به ديدار شهريار هفتاد ساله، يا قدر كمتر و بيشتر، و به شرح مذكور مهرباني و خونگرمي و دلانچة خانه و توي اطاق ايضاُّ و... عماد ميگفت شهريار شعري براي من گفت ـ قطعهاي كه خواند برايم ـ كه انگار من يك بچة 17 سالهام و او پير ديري هفتادي. عماد آواز خوشي داشت و هنوز هم بدين شكستگي ارزد به صد هزار درست، قدري به خواست شهريار برايش خوانده بود، ميدانيد آخر سر شهريار به عماد چه گفته بود؟ گفته بود: «شما ماشاءالله ماشاءالله با اين شكل و شمايل و موي و روي، نوجوانيهاي خودم را به ياد ميآوريد، ماشاءالله ماشاءالله دست بزنم به تخته!» بله من اين زمينهها به دستم بود ـ ها، راستي، زندهياد مرحوم مير سيد رضا خان عقيلي كوثري استرابادي، از استادان من در خراسان و دوست جواني شهريار ايضاُّ در خراسان ـ و نيز دوست ايرج كه داستانش را در يكي از حواشي كتاب از هزار [و] سيصد و شصت زير چاپ ارشاد شدهام، آوردهام داستانش با ايرج و اديب نيشابوري را ـ هم يك نامه با خط چليپاي خوشش به من داده بود كه به شهريار برسانم. شهريار قطعهاي هم براي عقيلي دارد كه در يكي از ديوانهاي سه چهار جلدي قديمش چاپ شده است، عقيلي چند ساز خاصهني و سنتور را، حتي در پيري خوش مينواخت، شهريار گفته است: اگر نمونه بخواهيد بيبديلي را به چشم عقل ببينيد مر عقيلي را دلي به زخمة او دادم و ندانستم كه آش و لاش كند قلب زخم و زيلي را عقيلي ازين قطعة شهريار دلخور بود ـ به نظرم بايد برميزد ـ و ميگفت: بهش بگو مرد حسابي، واجب بود اسم مرا قافيهسازي كه دو سه بيت نگذشته «زخم و زيليم» كني؟! عقيلي شاعري استاد، فصيح و بپرهيز از زبان«آرگو» بود و در آخر نامهاش به شهريار نوشته بود، بيت از خود عقيلي نيست، از اصحاب هنديست: اينهم مصيبتي كه به ذهن تو ياد ما خاصيتي دهد كه فراموشي آورد! خدا هر دوشان را بيامرزد، عنه و كرمه، دهش و دادش. ببيني از كجا به كجا افتادم، «ياد» هم چون توفنده باد، گاهي آدم و درخت و چه و چها را، حسابي و درست به اين رو، آن ورهاي چنين و چنان پرت ميكند، يادتان باشد، ها. داشتم ميگفتم نامههاي گلشن آزادي و عقيلي، هر دو سر وا، در دستم، با داشتن زمينههاي مذكور، مانده بودم كه به ديدار شهريار بروم يا نروم ـ ميخواي برو، ميخواي نرو، اين را دوست هم اتاقم گفت، رضا مرزبان كه درست هم سن و سال من است ولي خاك سرب چاپخانهها خورده و كار كشته و تقريباُّ ژني ولي ژني تهيدست، اما استاد در كار روزنامهنگاري . چاپ، و چند سال پيش از من به تهران كوچ كرده، هر كجا هست خدايا به سلامت دارش و دوست ديرينة من در خراسان و در تهران همخانه با هم به شركت و دنگي نو ميخواهي بگو: دانگي! و نامهها كه گفتم سرشان باز بود، خوانده بود رضا مرزبان و حرف گلشن آزادي را هم در خونگرمي و مهرباني شهريار، ازم شنيده بود ـ و رضا مرزبان چون دو دلي و شوق مرا به ديدار شهريار ديد، گفت بااين اوصاف كه تو نقل ميكني و ميداني ـ ها، اين را هم بگويم كه در آن وقتها هـ . ا. سايه و سياوش كسرائي و شهيد مرتضي كيوان و... از معاشران شبانروزي شهريار بودند، وادارش كرده بودند كهمنظومه شاهكار «قهرمان استالينگراد» را بگويد و يا داشت ميگفت، و شهريار همينطور بود، يعني به شدت و به پاكي و صداقت، تحت تأثير اطرافيان ودمخورانش واقع ميشد، اگر مذهبي بودند، علي (ع) اي هماي رحمت، تو چه آيتي خدا را الخ يا افسانة شب و شب [و] علي (ع) و مناجاتهاي زيبايش را ميگفت، اگر تودهايهاي سابق، چنديدمخورش بودند «قهرمانان استالينگراد» ميسرود، اگر نيمائيها بودند «دو مرغ بهشتي» ميگفت، اگر آذربايجانيهاي چنين و چنان بودند «حيدربابايه سلام» ميگفت و خلاصه مردي بود جاري و ساري با همة هر چه هست و نيست و البته مهربان و خونگرم هم با همه. و مردي پاك و شاگرد ارادتمند رند بلند مرتبهاي چون حافظ، و پيش از او، ابر رند همه آفاق، مست راستين خيام خلاصه براي خونگرمي و مهرباني، كم و كسري نداشت ـ مخصوصاُّ سايه و كسرائي كه رزق چشم كمنظيري بودند و پاك ـ كه من دو دل، به قول رضا، ميخوام برم ميخوام نرم ـ اما رضا مر زبان يك چند هفتهاي كه ديد من اين پا و آن پا ميكنم، گفت: خب، جوون يل، بچة خراسون، اگر ميخواهي به ديدن مشاهير بروي، از شهريار واجبتر هم هستند، چرا به ديدن ملكالشعرا بهار نميروي كه نفسهاي آخرش را ميكشد (كه رفتم با محمد قهرمان و قصهاي دارد كه اگر زنده بمانم خواهم نوشت) چرا به ديدن حيدر علي كمالي نميروي (كه رفتم و قطعهاي در اين خصوص در ارغنون دارم) چرا به ديدن... گفتم: بس كن رضا، ما غلط كرديم، كه رضا مرزبان ضربة آخر و قاطعش را فرود آورد، هرگز به من نازكتر از گل نگفته بود رضا، و هرگز چنين «بيادبي ميشد با ادبي ازو نديده و نشنيده بودم، نه با من كه با همه رضا مرزبان گل گلابتونها بود، اما گفت، خره! يعني تو اينقدر نميفهمي كه گلشن پاست داده به شهريار! ما را ميگوئي (به قول تهرونيها : مارو ميگي) اول يك سيلي جانانه به روي رضا (كه كاش دستم شكسته بود، بر گل گلابتونها و سيلي؟) و بعد هم پاره كردن كاغذ مرحوم گلشن، والسلام. بعضي يادهاي ديگر هم از شهريار عزيز و بزرگ دارم، كه بدك نيست حالا كه حال نوشتنش هست بنويسم (يعني مثلاُّ ما داريم از نيما يوشيج و مقدمه كتاب راجع به او مينويسيم!)، اين از آخرين يادها با شهريار است: عصر جمعهاي، قريب غروب، من در اطاقم نشسته بودم و نميدانم داشتم چكار ميكردم به نظرم داشتم كتابي ميخواندم بله. زنم در حياط داشت با گل و گياه و گلدانها و سبزيهايش ور ميرفت، يك وقت ديدم صداي زنگ درآمد، زنم در را باز كرد، ديدم سركار خانم لاله خانم، زن دكتر حميد مصدق و مادر بچههاش، و ضمناُّ دختر برادر شهريار، مثل دستة گل آراسته و خوبـ مثل دخترم لاله كه آبش و خوابش برده ـ دور از جان لاله خانم زن مصدق ـ آمد تو حياط و با زنم چند كلمهاي حرف زد و بعد هم رفت. با مننه سلامي، نه عليكي، البته من تو اطاقم و كتابم بود و او تو عجله و شتابش. زنم دويد توي اطاق من و گفت ديدي كه زن دكتر مصدق بود ـ قبلاُّ ديده بودش و ميشناختش زنم ـ گفت: شهريار مريض سخت است، از تبريز آوردهاندش اينجا، تو بيمارستان مهر (بيست سي قدمي خانة ما در خيابان زرتشت) و از اين و آن، رفقاي سابق تهرانش ميپرسيد و گفت كه اين دور و برها كسي نيست، من دلم تنگ است. من ـ يعني لاله خانم ـ گفتم خانه اخوان ثالث همين نزديكيهاست، گفت «اوميد را ميگوئي، زود خبرش كن وقت ملاقات دارد تمام ميشود». من برقي از جا جستم، گفتم چه برايش ببرم، گل، شعر يا چه؟ به سرعت دو بيت شعر بر كاغذي نوشتم، برداشتم رفتم طرف بيمارستان مهر، نزديك آنجا، روبروي خانة دكتر محمود عنايت نگين، يك گل فروشي بسيار خوبي است به نام «گلزار» ـ صاحبش مقدم نام دارد، اما نام و نشان چيست؟ مقدم خود گلخانهاي از گلهاي بهشت است ـ چارصد پانصد تومان پول تو جيبم بود، گفتم يكه دسته گل كه بيشتر ازينها نميشود، البته مقم چند بار كه من از او گل «خريده» بودم پول نگرفته بود حتي به شاگردهاش سپرده بود كه از فلاني (يعني من)... مبادا پول بگيريد، يا اگر هم به اصرار من ميگرفتند، مايهكاري و ازينحرفها، رفتم به نزديك گل و گلزار بهشت، مقدم، چشمهام اشكآلود بود، گوئي بوئي برده بودم كه شهريار... مقدم دسته گل زيبا و بزرگي بست، داشت ميبست، با همان روبانها و سبزهها و چه و چها، ميدانيد كه معمولاُّ گلفروشها، كارتي چاپي دارند كه به خريدار دسته گل ميگويند چه ميخواهيد روش بنويسيد، اسم بيمارتان، خودتان، كلمهاي تسليبخش... من اشكم بياختيار شد، دو بيت شعر را دادم، گفتم اگر زحمت نيست همين را به دسته گل سنجاق ـ از آن دوزنده سنجاقهاي پرسي متداول ـ كنيد، شعر را خواند، سنجاق كرد، پرسي كرد، دوخت، دولا. پول درآوردم، گذاشتم روي ميز، به نظرم 450 تومان و زدم كه از دكان بروم بيرون، عجله داشتم و شوق ديدار شهريار بود، و وقت ملاقات داشت تمام ميشد، مقام صدا زد، نه مرا، شاگردش را كه بيرون بود، آمد جلوم را گرفت، گفتم وقت تنگ است، خواهش ميكنم... مقدم آم، پول را در جيبم گذاشت ـ چپاند با دست قويش ـ، پس داد، گفت: من از شما، آنهم گلي كه براي شهريار ميبريد، پول بگيرم؟! وقتي اين قضية گلفروش را به شهريار گفتم، گل از گلشن شكفت و گفت: اوميد جان مردم معرفت دارند، نه مثل اين... و دنبال حرفش را رها كرد، من به او نگفتم چند بار از خودم هم پول نگرفته، و مقدم آذربايجاني هم نيست، تركي هم گمان نكنم بيش از من بداند ـ گرچه من متن آذربايجاني حيدربابا را وقتي تازه درآمده بود و ما در آمار وزارت كار، مثلاُّ كار ميكرديم، ممنوعالتدريس و پيش از «تمرد»، نزد دوستي نامش آخوندزاده خوانده بودم گرچه قبلاُّ «هذيان دلي» او همان حيدربابا بود، با اندك تفاوتها، به آخوندزاده هم گفتم، مقدم از من، كه دسته گلي براي شهريار ميبردم، پول نگرفت! يك گل فروش نه دولتمند... رفتم به ديدار شهريار، در بيمارستان مهر «آسانسورچي» ميگفت: بوي شام را نميشنويد، دير آمدهاي، اطرافيهاش به او اشاره كردند، او تا خواست بداند من كيستم و به ديدن چه كسي ميروم، با همه تپش قلبي كه داشتم و دارم، از پلهها بالا دويدم و... رفتم دست شهريار را بوسيدم، او هم به مهرباني و خونگرمي، اجازه داد دستش را ببوسم و مرا هم بوسيد. دختري پرستار (كه با او از تبريز آمده بود و دم كپسول اكسيژن، هواي آخرين نفسهاي شهريار در دستش بود و من خيالم دختر خود شهريار است، نميدانم مرا ميشناخت يا نه، چرا ميشناخت، چون شعرم را دم گوش شهريار خواند، پسر شهريار داشت با دو رفيق همراهش بيرون ميرفت شهريار صداش زد، گفت اوميد آمده، كه برگشت و سلام و عليك و روبوسي، و شعرم را شنيد، اگرچه شعري كه در آن شتاب گفته شود، چيزي حتي چيزكي نيست، ولي به هر حال برگ سبزي بود... شهريار هشتادو اند سال داشت در اين وقت و من شصت و يكي دو سال... هنوز صدا و لهجة زيباي آذربايجاني او در گوشم است: اوميد جان، اوميد جان! قوربان اولم سنه، اوميد جانم، در لحظة نوشتن اين خاطره اشكم امان نميدهد، وگرنه مينوشتم كه او، اُ را در اميد، به نوعي خاص آذريان، تقريباُّ «او» با كمي تفاوت تلفظ ميكرد، من حيرت كردم كسي كه آنهمه شعرهاي درخشان فارسي سروده، چطور «اميد» را «اوميد» ميگويد، يادش و يادگارهاش گرامي باد. و خاطرهاي ديگر از شهريار: دكتر حميد مصدق، عصر پنجشنبهاي به من تلفن كرد، گفت: امشب قرار است شهريار بيايد خانة ما ـ گفتم كه سركار لاله خانم، زن مصدق، دختر برادر شهريار است ـ چند نفر ديگر را هم دعوت كردهام، سيمين بهبهاني (طرفه كار غزلسراي شهير و ارجمند) محمد حقوقي و... تو هم بيا، يعني ميآيم ميآرمت، گفتم اي بچشم و متشكرم، آمد و رفتيم به خانة مصدق، شهريار قدركي دير آمد، يعني آوردنش، هنوز هوا سخت گرم بود، شهريار با دو سپيد و تميز ملافه (شما بفرمائيد ملحفه!) يكي به كمر بسته، يكي بر دوش و سينه و بر حمايل كرده، مثل گاندي، مثل هنديها، آمد با دختر پرستار، دو كپسول اكسيژن، كه حالا ميدانستم دختر شهريار نيست، بلكه پرستار از تبريز همراه اوست ـ و چه دوست ميداشت شهريار را ـ آن گوشة اتاق تختي و دشكي برايش گذاشته بودند. و دو سه بالش و متكا، دراز كشيد و نيم خيز تكيه داد. حالش بدك نبود، فقط گاهي دختر پرستار نفسش را با اكسيژن مددي ميرساند. از همه شعر خواست، سيمين، من و... كه ميرفتيم دم تختش و برايش ميخوانديم، او غالباُّ دست را حايل و خمگر گوش ميكرد و گوش ميداد، سيمين غزلي خواند و من قطعهاي براي او خواندم، نه چندان طولاني كه پيرمرد ـ چم و چراغ ما ـ خسته نشود، قطعهاي به نام «شهيدان هنر» كه در كتابم آمده، هم بيت اول ودوم را كه خواندم: بسته راه گلويم بغض و دلم شعلهور است چون يتيمي كه به او فحش پدر داده كسي بر رخش شرم شفق ديدم و گفتم، گويا از غم من به فلك باز خبر داده كسي... چشمان گود نشسته و تقريباُّ خشك آن عزيز، گوئي براق شد، انگار آبي، اشكي، نميدانم چه، و گفت: اوميد جان، يكبار ديگر، از اول بخوان، كه اطاعت كردم، خواندم، شمردهتر و كمي هم بلندتر، كه گفت: هاي هاي... بارك الله بارك الله، ساغ اول ساغ اول، بعد هم باقي ابيات را خواندم، ولي فكر ميكنم او پس از همان يك دو بيت اول رفته بود توي عالم خودش و از آخر هم گفت: چون يتيمي كه به او فحش پدر داده كسي، هاي هاي از دل من گفتهاي، اوميد جان، منهم يتيم شدم، فحش هم بهم دادند... بعد از يك دو ساعت و شام و ازينحرفها، ما از او شعر خواستيم، كه استاد عزيز، حسن ختامي، كلامي... گفت قضية حضرت عباس (ع) را نشنيدهاي؟ پسر علي (ع) بود، يل بود، اسدالله الغالب ثاني بود، اما يكي ازين پدر سوخته اشقيا كه بارها خواسته بود با حضرت عباس (ع) كشتي بگيرد، يعني مثلاُّ جنگ كند وحضرت عباس (ع) محلش نگذاشته بود، وقتي حضرت عباس در گودي قتلگاه افتاده بود و دو تا دستش را بريده بودند، آن حريف اشقيا آمد پيش حضرت گفت: عباس آي عباس، حالا با من كشتي ميگيري؟ پا شو. حضرت عباس (ع) فرمود: وقتي آمدي كه دست به بدنم نيست! ـ حالا من چه شعري براي شما بخوانم؟... البته من اين نقل را قبلاُّ از اديب هروي رحمهالله عليه، در مشهد شنيده بودم و يادم آمد كه سي چهل سال پيش شنيدهام، رفته بودم پيش اديب هروي، به توصية استاد در گذشتة ارجمندم پرويز كاويان جهرمي، عربي بخوانم، كتابي هم برده بودم كه از روي آن درس بدهد، از كارهاي آباء بدعيون بيروت بود، يادم نيست كدامشان، قصيدهاي هم در ستايش اديب هروي گفته بودم كه بدك هم نبود، در طرح «چون ملك اتسز به تخت ملك برآمد ـ دولت سلجوق و آل او به سر آمد» ك هداستان مبسوطي دارد در تاريخ شعر و ادب ما، و اديب هروي ردپاي شيخ بهلول ـ واعظي شيرين مقال از مشاهير قضاياي كشف حجاب دورة رضاشاه 1314 شمسي ـ را در يكي از «مدارسه» عراق پيدا كرده بود و به عراق رفته بود براي تكميل تاريخي كه درين زمينه نوشته است و چاپ شده كلامش مستند و متقن باشد، و از سفر به مشهد برگشته بود و من رفته بودم پيش او با قصيدة از سفر آمد، برآمد، درآمد و... اديب هروي گفت: از قصيدة مدحت ممنون، اما عزيز جان، يكي وقتي آمدهاي كه دست به تنم نيست، مثل حضرت عباس (ع). اين حرف شهريار، با توجه به «پدر سوختة اشقيا و...» گرچه اندكي برخورد هم به ما ميتوانست داشته باشد، ولي ما به گل رويش بخشيديم ـ يعني اگر «نميبخشيديم» چه غلطي ميكرديم؟ ـ ... و بعد هم من به مصدق و ديگران اشاره كردم كه دير وقت است، پير بيمار عزيز را خستهتر نكنيم و بالاخره پا شديم رفتيم خانههامان، ساعت در حدود يازده شب، يا ده و نيم. پس از رفتن ما ـ مصدق گفت ـ شهريار گفته بود... خيال ميكنيد چه گقته باشد؟ گفته بود: اين اوميد و اينها چرا اينقدر زود رفتند، هنوز سر شب است، من ميخواستم امشب شب زندهداري كنم! و مصدق گفت آن شب تا سحر، نزديكيهاي صبح شهريار بيدار بود و ميگفت و ميشنفت، شعر، خاطره، حكايت، مثل، از خاطرات مشهد، تهران، تبريز و... خانه روشن كرده بود به دو معناش بگو هاي ماشالا ماشالا، پير استخواندار، اين آخرين ديدار من با شهريار بود، نه خدايا، يكبار ديگر هم با دوست ارجمندم دكتر شفيعي كدكني به ملاقاتش، بيمارستان مهر، رفتيم... و بعد ديگر «خبر» آمد... آمدني. نميخواهم مرثيهخواني كنم. پرانتز را ببنديم) پيش از پرانتز داشتم ميگفتم، شهريار باري به كسي گفته بود: ميداني نيما توي پستويش چيها دارد؟ آنكس جواب داده بود: والا شنيدهام چند «گوني» شعر دارد و خب لابد، صندوق رخت و لباس و... گفت (!): نه اينها را نميگويم. نيما توي پستويش خمي دارد پر از بادة ناب، كه ميگويند هيچ وقت خالي نميشود، هر چه ازش برميدارد و به ميهمانها ميدهد، باز هم لبالب است، انگار چاهش به دريا وصل است. البته شهريار شوخي ميكرده، ولي اگر به «الهام» اعتقاد داشته باشيم، مثل اينكه پر دور از واقع نيز نگفته است، گمان من آن است كه اين نقل و داستان شهريار و نيما يوشيج از آنچه به آن «الهام» گويند بيبهره نيست. خدائي كه به نحل (زنبور عسل) وحي ميفرستد، وحي ميكند ـ به گواهي قرآن مجيد ـ به پاكمردي روح محض چون شهريار «الهام» نميكند؟ نيما يوشيج آن خم هميشه لبالب، چاه وصل به دريا به قول مثل، داشت ولي آن قريحة تابناكش بود و ذوق بيزار از مبتذل و استعداد خلاق نوآور و پشتكار خستگيناپذير، كه آخر عمرش به راستي «لبالب» بود و خورشيد تاريك شب، آن سنگدل بيكوكب. منبع : " کتاب به همین سادگی و زیبایی " شنبه 6 اسفند 1390, :: 19:23 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
شنيدهام وقتي يكي از اساتيد ادب، ترجمة شعر «پيام به انيشتين» شهريار را براي آن رياضيدان و نابغة روزگار ميخواند انيشتين با احترام و حيراني سه بار به افتخار استاد شهريار از جاي خود برميخيزد و اشك شوق در ديدگانش حلقه ميزند و زير لب زمزمههايي با خود ميكند كه كسي نميشنود بجز خدا و انيشتين.
شعر «پيام به انيشتين» استاد شهريار نشانگر روحية والاي انساندوستي و در عين حال ميهندوستي ايشان ميباشد. استاد شهريار در قسمتي از اين شعر گفته است: انيشتين صدهزار احسن وليكن صدهزار افسوس حريف از كشف و الهام تو دارد بمب ميسازد انيشتين اژدهاي جنگ! جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد دگر پيمانة عمر جهان لبريز خواهد شد دگر عشق و محبت از طبيعت قهر خواهد كرد انيشتين پا فراتر نه جهان عقل ه طي كن كنار هم ببين موسي و عيسي و محمد را كليد عشق را بردار و حل اين معما كن انيشتين باز هم بالا خدا را نيز پيدا كن افتخار ميكنم كه به سهم خود حق شاگردي استاد شهريار را به جاي آوردم و اين شاهكار جاويدان يعني شعر «پيام به انيشتين» را به زبان تركي آذري ترجمه كردم. شهريار يكي از شعرا و گويندگان بزرگ روزگار ماست كه بيهيچ واسطه و دستاويز و ثنا و مدح توانسته است از گوشة اطاق محقر خود جهان گرفته و شهرة آفاق گردد و آوازة هنرش از مرزهاي كشور فراتر رود و جهاني گردد. اي سكندر تو به ظلمات ابد جان بسپار عمر جاويد نصيب دگران خواهد شد استاد شهريار اين بيت نغز و پرمعني را كه وصفالحال خود استاد نيز هست، مانند ديگر الهاماتش نخواسته و ندانسته در يكي از غزلهايش آورده است و اينچنين است كه جهانگشايان و فرمانروايان چند صباحي بيش نميتوانند در عرصة جهان با تاخت و تاز و كشتار، حكومت نمايند ولي دانشمندان و اهل علم مانند فردوسيها، مولويها، سنائيها، سعديها، حافظها، شكسپيرها، ولترها، هوگوها، تولستويها و شهريارها پيوسته بر دلها و جانها فرمانروايي ميكنند و خواهند كرد و به ابديت ميپيوندند، به طوري كه خود شهريار هم ميگويد: فرمانبر شيطان تن گر خواهيام معذور دار من در قلوب عاشقان فرمانروايي ميكنم شهريار ميسوزد و ميسوزاند، ميافروزد و ميافروزاند و ميگريد و ميگرياند و البته گاهي نيز ميخندد و ميخنداند. اين احوال هنگامي كه روح و جان او با نور عرفان روشنتر ميشود جذابتر ميگردد. شهريار پيرو مكتب ادبي و عرفاني حافظ است و به عبارتي ديگر مكمل آن مكتب است و به قول خودش هر چه دارد همه از دولت حافظ دارد. شهريار سالها براي ديدار و زيارت مزار استادش ـ حافظ ـ در اين تمناي عاشقانه ميسوخت و ميساخت. بعدها كه امكان دستيابي به مزار حافظ دست ميدهد و طالع ياري مينمايد، چند غزلي به ارمغان ميآورد كه واقعاُّ در شمار شاهكارهاي شهريار است و براي شعر و ادب فارسي رهآوردي بس گرانبها و كمنظير. ميگويند شهريار در طول اقامت خود در شيراز بر سرِ مزار حافظ شب زندهداري كرده، و از تربت او همت خواسته است. سرانجام روز وداع ميرسد و شهريار با غزل جانسوز «حافظ خداحافظ» با پير خود وداع ميكند. بهتر است قسمتي از اين شعر را بياوريم: به توديع تو جان ميخواهد از تن شد جدا حافظ به جان كندن وداعت ميكنم، حافظ، خداحافظ ثنا خوان توام تا زندهام اما يقيت دارم كه چون تو استادي نخواهد شد ادا حافظ من از اول كه با خوناب اشك دل وضو كردم نماز عشق را هم با تو كردم اقتدا حافظ هم از چاهم برآوردي و هم راهم نشان دادي كه هم حبلالمتين بودي و هم نورالهدي حافظ به روي سنگ قبر تو نهادم سينهاي سنگين دو دل با هم سخن گفتند بيصوت و صدا حافظ مگر دل ميكنم از تو بيا مهمان به راه انداز كه با حسرت وداعت ميكنم حافظ، خداحافظ علت اصلي حيثيت و آوازة جهانگير شهريار همان روح انسان دوستي و نبوغ خدايياش ميباشد كه با روح خداشناسي و حقجويي و حقخواهي ممزوج گشته و مانند شرياني حياتي در تمامي گفتار و اشعار او سيلان دارد و اعتقاد او به مبداء و معاد، نشانگر ايمان كامل به آفريدگارش ميباشد. در اشعارش حق و وجدان و محبت با عرفان ميآميزد و جلوههاي زيبايي ميآفريند. شهريار در اشعارش يار ستمديدگان است و استعمارگراني را كه خون يتيمان و اشك فقيران را جاري ميسازند و با عرق پيشاني مظلومين كاخهاي ستمگري و جباري خود را پيريزي مينمايد نفرين ميكند. شهريار كه يكي از پيشقدمان و پيشكسوتان جهان شعر و ادب معاصر است، خواستار نجات انسانها از چنگال زور و زر و بردگي و اسارت ميباشد. مثنوي «صداي خدا» نيز سبب شهرت جهاني او شد و در باكوي شوروي قسمتي از آن به تركي ترجمه و چاپ شده است. اين شعر نشانگر وسعت فكر و هنر و معنويت استاد شهريار است. اثر جاويدان و بزرگ «حيدربابا» در تركيه، عراق، و ايتاليا نيز ترجمه و منتشر شده است. و همچنين در بيشتر مراكز تركولوژي غرب و ايالات متحدة امريكا نيز منظومة تركي «حيدربابا» به مثابة سند زنده و گوياي زبان تركي معاصر آذربايجان مورد اهميت قرار گرفته و تدقيق و تدريس ميگردد. براي مثال در كشور همسايهمان تركيه، آقاي پرفسور محرم ارگين استاد توركولوژي دانشكدة ادبيات استامبول كتابي در 250 صفحه دربارة زبان تركي آذري تأليف و بعد از ذكر مقدمه، متن «حيدربابا» را در كتاب خود نقل نموده كه در سال 1971 از طرف دانشكدة ادبيات استامبول به چاپ رسيده است. علاوه بر اين، باز هم در تركيه كتابچهاي به نام « شهريار و حيدربابايه سلام» از طرف دانشمند فقيد احمد بيگ آتش در سال 1964 در آنكارا طبع و نشر گرديده است. همچنين در شهر كركوك عراق شاعر «عبداللطيف نبدر اوغلو تركان» تحت تأثير منظومة حيدرباباي شهريار منظومة تركي «گورگور بابا» را ساخته است. شهريار كه با اشعار عاشقانه و ربّاني خود در عنفوان جواني چنانكه افتد و داني، لرزه بر جان جوانان و دلداگان انداخته، رفته رفته دست از دنيا كشيده و به عشق الهي گرويده و شعرهايي چون «صداي خدا» را چون شربت گوارايي به كام تشنگان وادي حقيقت و سالكان راه انسانيت ريخته است. پس جاي شگفت نيست كه بگوييم از گوشه خانقاه و يا اتاق محقري ميتوان جهان گرفت. با اين حال عشق شهريار نسبت به ميهن و زادگاه خود هميشه قوس صعودي پيموده است چرا كه حب الوطن را نيز از ايمان دانسته است. نمونهاي از اين موارد «افسانة شب» است كه در آغاز با شب و جلوهها و خاطرات شب و نامزدبازي روستايي آغاز و با تصوير صحنههايي دلپذير از عشق و جواني ممزوج كرده تا به حس ميهنپرستي يعني صحنة شبيخون رسيده، شبيخون قزاقهاي ناجوانمرد و خونآشام تزاري در هنگام تسخير 17 شهر ايران و هجوم به آخرين نفرات جانباز و مؤمن به هنگام ماز بامدادي و راز و نياز صبحگاهي و قتل ميهنپرستان اصيل و دافعين بيل و كلنگدار در مقابل توپ و تفنگ. آري قزاقان خونخوار و عاري از عاطفة ارتش امپراتوري روس حتي شيرخوارگان ما را با سرنيزه سوراخ سوراخ نمودند كه در اين اثر محزون شنونده ضجههاي كودكان و شيون مادران و غرش جوانان از جان گذشته را از لابلاي سطور درمييابد. اشعار تركي شهريار اگر چه به مقدار اندك و از يك صدم اشعار فارسي او كمتر است، ليكن در افزايش شهرت و منزلت شاعر در مقايس جهاني تأثير بسزايي داشته است. منظومة «حيدربابا» بيش از ديگر آثار و اشعار، او را شهرة عالم ساخته، مخصوصاُّ در كشورهاي همساية ايران باعث محبوبيت شاعر گرديده است. متأسفانه گروهي متعصب كممايه به شهريار خرده گرفتهاند كه چرا وي به زبان آذري يعني به زبان مادري خود سخن رانده است؛ در صورتي كه علاوه بر حق طبيعي هر شاعر همانطور كه شهريار ميفرمايد: «روزي مأمور ميشود كه از سوي خالق به سوي مخلوق برود و بيخبر تهران را ترك نموده و راهي آذربايجان ميگردد» و اينجاست كه در لابلاي سطور آثار جاويدان و غني تركياش نداي خداشناس و عشق به مردم و زادگاه و فرهنگ و ادب و رسوم و سنن سر ميدهد و اين ندا و صدا دلپذير او مانند نسيمي جانبخش از آنسوي مرزها به پرواز درميآيد. كجا هستند آنهايي كه به زبان شيرين و غني تركي آذري گستاخانه ميتازد تا بر ايشان ثابت شود كه شهريار در اين زمان و در اين مكان و در اين شرايط چه آثار جاوداني آفريده است. همانطوري كه آقاي مهدي روشنضمير در مقدمة «حيدربابا» مرقوم داشته، اگر در مقام مقايسة منظومة «حيدربابا» با «خاطرات كودكي» «لارماتين» و «بودلر» برآييم، به تحقيق «حيدربابا» گوي سبقت را از آنها خواهد ربود. منظومه «حيدربابا» در ايالات متحده نيز به عنوان بهترين نمونة كتاب معاصر زبان تركي آذري در قسمتهاي شرقشناسي بررسي و تدريس ميگردد. خود بنده نيز در هنگام اقامت در كشور اتحاد جماهير شوروي به رأيالعين شاهر شهرت روز افزون اين شاهكار ادبي جاويدان بودم و افتخار داشتهام كه در معرفي اين اثر و شرح و توصيه آن و ديگر آثار شهريار سه جلد كتاب و بروشور و دهها مقاله نشر نموده و سه بار در كنگرة شرقشناسان جهان دربارة شهريار سخنراني كنم. البته در آذربايجان شمالي و جنوبي دهها نفر بر اين گوهر تابناك نظيره نوشته و افكار و كردار وي را پسنديده و سرمشق قرار دادند. در حقيقت در آذربايجان منظومة «حيدربابا» سرمشقي براي ابراز احساسات ملي و ميهني و فرهنگي گرديده و دهها نفر در اين وزن و فرم و مضمون به زبان تركي قفقازي و جنوبي شعر سرودهاند. اگر از من بپرسند كه از 76 بند منظومة «حيدربابا» كدام بندها را براي نمونه انتخاب ميكني من هر 76 بند را انتخاب ميكنم، زيرا همة آنها در كمال زيبايي و اعتلا سروده شدهاند. بيخود نيست كه شهريار را حافظ معاصر، استاد غزل و شهريار شعر ايران ميگويند. غزل تركي «بهجتآباد خاطرهسي» شهريار در آن سوي ارس غوغا برپا كرده و بر محبوبيت او در دلها افزوده است، زيرا شاعر با هنرمندي و مهارت فراوان ضمن نقاشي صحنههايي از طبيعت، حيراني و ناتواني بشر در برابر عظمت و قدرت خلقت و اعتبار عشق و محبت نشان داده است. گويا اين غزل از نخستين غزلهاي تركي شهريار و از يادگارهاي دورة جواني و ناكامي [او] است والحق بسيار زيبا سروده شده و حق دارد كه خيليها را شيفتة خود كند. گذشته از تمامي اينها شهريار يگانه شاعري است كه در زمان حيات خود مشهور عالم گرديده است. منبع : کتاب " به همین سادگی و زیبایی "
شنبه 6 اسفند 1390, :: 19:23 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
سخن گفتن از «حيدربابا» ـ شعر معروف و جهاني، حيدربابايه سلام ـ سخن گفتن از هزاران روستا يا آبادي اين ديار است با مردمي ساده و سختكوش كه به حيات سراسر تلاش و زحمت طاقتفرساي خود در محيطي طبيعي يا مقرون به طبيعت، ادامه ميدهند. همچنين سخن گفتن از خود «شهريار» نيز، ه مصداق سخن گفتن از آن گونه هنرمندان و شاعران معدودي است كه عمري همدرد با مردم شهر و روستاي خود زندگي كرده، سپس، زندگي و محيط اجتماعي و طبيعي شهر و روستاي خود را صميمانه وهنرمندان با زبان سحرآميز و افسون كننده به تصوير كشيدهاند. به طور مسلم چنين شاعراني، بويژه آناني كه حيات روستايي (آداب و رسوم، غمها و شادمانيظها و كانونهاي گرم خانوادگي و مجالس عمومي و خصوصي روستايي را با چيرهدستي تصوير كرده باشند، در جهان، سخت اندكاند، تا آنجا كه ميتوان گفت در خاور زمين، از اين لحاظ، شهريار از پيشگامان در زمينة سرودن شعر محلي، روستايي برجستهترين شاعر نوآفرين است. ارزش و اهميت اين نوآفريني در زمينه شعر روستايي از آنجاست كه خلأيي عظيم، و درستتر، فقري مطلق در اين مورد، تا سده كنوني وجود داشته و دارد. بيگفتگو همين فقر هنري، خود در درجة نخست، معلول اين امر بود كه تا همين اواخر، اكثريت قريب به اتفاق جمعيت روستاهاي خاورميانه را بيسوادان تشكيل ميدادند؛ و از ميان چنين اكثريت فعال و سختكوش و پاكدل، ولي مدرسه نديده، پيدا شدن شاعراني با تحصيلات عالي و با زبان و بياني هنرمندانه امكان نداشته است؛ به علاوه، براي شاعران بزرگ شهري نيز فرصت و امكان و اسباب پرداختن به روستا و زندگي روستايي و به تصوير كشيدن حيات اجتماعي آنان فراهم نبوده است. در واقع، اغلب شاعران شهري يا اساساُّ به چنين امري توجهي نداشتهاند و چنين موضوع و مسئلهاي برايشان مطرح نبوده است و اگر افرادي از آن ميان، دورادور، به فرهنگ آفريني روستاييان كشاورز يا دامدار و در كل، فرهنگ فولكلور، متوجه بودهاند، در مورد زندگاني اجتماعي و حيات فكري ـ فرهنگي روستايي، از آنچنان اطلاعات همه جانبه و واقعبينانهاي كه بتواند پشتوانه شعر و هنر آنان باشد، برخوردار نبودهاند، به طور يقين، براي بيان هنرمندانه و واقعبينانة زندگي روستاييات و محيط اجتماعي، و زيبائيها و محيط طبيعي و روابط اجتماعي آن، كافي نبوده و نيست كه هنرمند و شاعر شهري، مثلاُّ، در تصويرگري، نقاشي چيرهدست، و يا در توصيف زيبائيها شاعري گشاده زبان باشد، بلكه شرط اصلي اين بوده و هست كه شاعر، جامعه و فرهنگ روستايي و شيوة زندگي و آداب و رسوم نهادهاي حيات آن را بخوبي بشناسد، در كار و تلاش پايانناپذير روستاييان و فعاليتهاي اجتماعي آنان، به طور مستقيم يا غيرمستقيم، شركت داشته باشد، با آنان در راه پرنشيب و فراز زندگي اجتماعي ـ اگر نه هميشه همگام و همراه ـ دست كم همدرد باشد؛ و در يك جمله روستا و مردمان آن ويژگيها و مقتضيات حيات روستايي را نظراُّ و عملاُّ شناخته و به اعتباري آن را «زندگي كرده» باشد، تا بتواند واقعگرايانه و هنرمندانه «شعري كه زندگي است» در مورد روستا و شهد و شرنگ زندگي آن بسرايد. چنين شرايط و امتيازاتي، تاكنون، در كمتر شاعري جمع بوده است. شهريار كامرواترين شاعري است كه براي نخستين بار در خاورميانه، حيات روستا را هنرمندانه، به شيوهاي خاص، موضوع هنر قرار داده است؛ و در بازآفريني اين زندگي، كه بخش اعظم آن براي شهريان و شاعران شهري ناشناخته و مجهول بوده، آنچنان كه از يك شاعر حساس و توانا انتظار توان داشت توفيق يافته و باهنرمندي، زيباييهاي طبيعي روستا، صفا و سادگي آنان، زيبايي ظاهر و صفاي باطن انسانس، كار و تلاش پرثمر كشتكاران، اميدو آرزوي آنان، آداب و رسوم و شيوة زندگي زنان و مردان، جوانان و پيران روستا را تصوير كرده است. اهميت كار شهريار تنها در اين نيست كه با هنر آفريني خويش، شعري زيبا و ماندگار، از لحاظ زيبا شناختي افريده است، بلكه در اين است كه براي نخستين بار، در سي و هشت سال پيش حيات و كار و تلاش روستا و زندگي سخت و دشوار مناطق محروم را شاعرانه مورد توجه قرار داده است. به ديگر سخن، ارزش والاي اثر شهريار تنها در «زيبايي» آن نيست، در «حقيقت» آن نيز هست (اگر چه هنرمنداني «زيباييز را جز «حقيقت» نميدانند). در واقع شهريار با خلق شاهكار «حيدربابا» نه تنها از زيبايي به شيوهاي بديع سخن ميگويد، بلكه واقعگرايانه از حقايقي كه فرهنگ پروران و حقيقت دوستان شهرنشين را بر آنها چندان آگاهي نبوده است، با چيرهدستي و مهارت، با صميمت و حرارت ـ گر چه با اندوه و حسرت ـ گفتگو ميكند. اين گفته مانع از آن نيست كه اضافه شود، منقدين و منتقدين «حيدربابا»ي شهريار چنان مفتون و مجذوب و در مواردي مرعوب زيبايي شعر شهريار و شخصيت ادبي شاعر شدهاند كه جرأت آنرا پيدا نكردهاند كه به سراغ ژرفنگري شاعر در روابط اجتماعي و يا انديشه و جهانبيني مترقي كه در پشت اين گونه شعرهاي روستا وجود دارد ـ و روشنتر ـ بايد وجود داشته باشد، بروند، مسلماُّ در مورد بصيرت عميق اجتماعي و بينش ژرف و سيستماتيك (نظام يافته)، بايد گفت كه شهريار، با قدرت و در عين حال با صميميت و زيبايي كلام، خواننده شعر خود را از اين امر غافل ميكند كه از او، يك انديشة ژرف و يا يك جهانبيني منسجم و اندامواره بخواهد. روشنتر بگوييم و اضافه نماييم كه اگر فرهنگ دوستاني بر شهريار خرده ميگيرند كه: در سير تكاملي نه راست و بيشكست شعر شهريار، [با] افكار و گفتار متفاوت و گاه متضادي كه حاكي از غلبة احساسات بر انديشه و سنگيني حساسيت شاعرانه بر بينش ژرف واقعگرايانه است، برخورد ميشود، و يا از شعر او بيشتر ميتوان لذت برد و كمتر ميتوان آموخت، و يا شعر اين «مريد عشق» و ي ا«مرشد پير» عمدهُّ شعري درونگراست، يا شعر اين شاعر توانا بسيار زيباست و كمتر پويا، و يا شهريار غالباُّ خوب «سخن ميگويد» و كمتر «سخن خوب» ميگويد، و به طور خلاصه شهريار نيز از آنچه گفتهاند «هر شاعر بزرگي، در خود، شاعري ضعيف دارد كه گردنش را پيچانده است» (كلود روي)، به دور نبوده است، بايد در پاسخ گفت كه: 1ـ اگر شهريار در قلمرو فرهنگ و ادب، مانند فارسي استاد پيكار اميد آفرين نيست، و يا اگر مثل نيما انديشة ژرف و اندامواره در پشت اشعارش نهفته نيست، به ديگر سخن، اگر فردوسي داراي يك جهان نگري گسترده و منسجم متعلق به سدههاي ميانه است، و اگر «نيما» صاحب جهانبيني ژرف و نظام يافتة شاعر سدة بيستم است، شهريار نيز (بويژه در حيدربابا) بيهيچ شك با عواطفتي انساني، داراي احساسي عميق از دردهاي مردم روستا ويك بيان صميمانه از حيات و هستي اكثريت خاموش روستاييان است. 2ـ اگر فردوسي شاعر انديشه و اجتماع، و به اعتباري، رزمآرا و رزم آزما و مدافع و نگاهبان مرزهاي فرهنگ و زبان است، و اگر نيما با تفكر و ژرفكاوي در شعر و ادب از شاعراني است كه براي نخستين بار شعر را از اسارت كاخها و مجالس بيدردان جاهطلب و مديحهسرايان آزمند و ناظمان تفنن طلب به شاليزارها و محيطهاي كار و تلاش «شب پا»ها كشاندهاند، و به عبارت ديگر اگر فردوسي و نيما، انديشمند در قلمرو جهانبيني، و شاعر در قلمرو هنرند، در برابر، شهريار نيز با احساسات و بيان هيجانزده و هيجانانگيز خود نشان داده است كه در تمام مراحل، شاعر است و ميخواهد يك شاعر نوعدوست، يك انسان درد آشنا و حسرت زده، يك وارستة اهل صفا و وفا باقي بماند. 3ـ اگر منتقديني بر شهريار خرده ميگيرند كه او در مراحلي از عمر هنري خود، در دورة پنجاه سااه، به مدح نزديك شده است، در پاسخ گفته ميشود: آنچه و آنكه در «حيدربابا» (و منحصراُّ در «حيدربابا») مورد بزرگداشت و ستايش شاعر واقع شده، شاعر، آنها يا آنان را صميمانه در خور مدح و ستايش يافته است، و از نظر خود، جز خوبي خوبان و جز بزرگي بزرگان و خدمتگزاران روستا و روستاييان نگفته است؛ و بيرون از قلمرو هنري «حيدربابا» و «سهنديم»، يعني در قصايد و غزليات فارسيش، آنچنان كهاز اظهار نظرهاي شاعر در آخرين روزها و ساعات عمرش برميآيد، شاعر، خود، منصفانه و واقعبينانه اين واقعيت را پنهان نميداشته است كه: «هيچ بت تراشي بتپرستي نيست، زيرا ميداند كه آنها از چوب و تخته و نظاير آن ساخته شدهاند.» 4ـ اگر فردوسي براي نخستين بار، هنر شعر و شاعري را، به شيوهاي خاص، در خدمت اهداف، والا قرار داده است، و از اين لحاظ، اگر نه يك نوآور دست اول، دست كم، يك نوانديش در مفهوم وسيع كلمه است، و اگر نيما هنر شعر را براي نخستين بار شكل ومحتوايي نو بخشيده، و يك نوآور در مفهوم اخص كلمه است، شهريار نيز با آفرينش «حيدربابا» يعني پرداختن به موضوع بكر و تازة روستا و حيات روستايي، به افقهايي نو از حيات يك اكثريت عظيم، يعني مردم روستا، دست يافته، و در زمينهاي گام نهاده كه هيچكس را، پيش از او، چنين مايه و پايه و امتيازي نصيب نبوده است؛ و از اين لحاظ، شهريار اگر نه يك نوآور هوشيار، دست كم يك هنرمند نوآفرين تواناست. 5ـ ممكن است گفته شود كه خلاقيت فردوسي و نيما، محصول تفكر ساليان دراز و نتيجة انديشه و كار مستمر و راهگشا بوده و هدفها و نيات والايشان دقيقاُّ «انديشيده» و به اصطلاح «حساب شده» بودهاند، و ضمناُّ ارزش حقيقي كار و فداكاريشان، عمدهُّ، پس از مرگشان روشنتر گرديده است؛ در حالي كه شهريار، در جريان شعر و شاعريش، در سرودن اغلب اشعار (غزليات)، و در صحبت از سرگذشت خود و خاطرات دوران كودكي و نوجواني، بويژه در «حيدربابا»، «طراحي از پيش تهيه شده و به عبارت دقيقتر، هدف يا هدفهايي اجتماعي يا فكري و فرهنگي حساب شدهاي، بدان صورت (و تا آن درجه از اصرار و ابرام و سرسختي و پايداري در دفاع از آن اهداف) نداشته و به پيكاري فرهنگي (مثل فردوسي) و مبارزهاي ادبي (مثل نيما يوشيج) [كمر] نبسته بود؛ و اين تشنگي بيش از حد همگان بوده است كه كوزه آب گواراي «حيدربابا» ا تا اين اندازه گرانقدر، دلپذير و در نهايت حياتبخش ساخته است. در واقع، اين شعر، با زبان خاص محيط خود، در دوره و اجتماعي كه محروميت و خلأيي از آن لحاظ وجود داشته به ميدان آمده، و افكار عمومي و عواطف همگان، همانند امواج پويا و پيش روندهاي كه از اعماق روستاها، و از ژرفاي دلهاي روستاييان برخاسته بودند، شاهكار شاعر را كه براي آنان، به زبان آنان، گفتگو ميكرد، بر دوش گرفته، و اين موج نو را، آن قدر به جلو بردهاند كه به بيكراني جاودانگي رساندهاند. به طور خلاصه، در اين مورد كه آيا شاعر، شاهكار خود را با فكر و طرحي «عميقاُّ و از پيش انديشيده و حساب شده» آفريده است يا نه؟ بايد با قاطعيت گفت كه بر اساس روحيه و سبك هنري شهريار چنين انتظاري از او، و چنين فكري دربارة وي نابجاست؛ او را با اين گونه طرحريزيهاي دراز مدت انديشمندانه و حسابگرانه كاري نيست، «او مرثيهخوان دل غمديدة خويش است»، و در مورد خاص شاهكارش «حيدربابا» صميمانه و بيهيچ طرح و تكلفي، به سفارش اجتماع، به خواست مادر، و آرزوي قلبي و حسرتهاي فرو خوردة خويش پاسخ گفته است. 6ـ اين حقيقت را بايد پذيرفت كه فردوسي، شاهكار خود را در دورهاي آفريد كه گذشته از سختيها و دشواريها و شكستها و پيروزيها، اساساُّ،ورود به قلمرو فعاليتهاي هنري آگاهي بخش از جمله فعاليتهاي اصيل و تعاليبخش هنري با خطرهايي خانمانسوز همراه بود؛ افزون بر اين، فردوسي به مقتضاي علوّ انديشه و غناي طبع و وارستگياش، از هنرپذيران نيرومند و صاحب نفوذي كه از شاعر و آزاده انديشيهايِ او علناُّ دفاع نمايند محروم بود؛ و هنر شاعر اساساُّ و اجباراُّ ميبايستي در درجه نخست به خريدار يا خريداراني از هرم قدرت عرضه ميشد كه در آخرين نگاه، مخالف روح سخن شاعر، و از لحاظ سياسي، به اصطلاح، در برابر شاعر ايستاده بودند و نه در كنار او. عيناُّ نيما يوشيج [و] اشعارش در چنين موقعيتي قرار داشتند. شعر نيما نه در راستاي شعر شاعران كهنهپرداز بود، و نه در جهت منافع هنرپذيران ايستايي طلب و هنرستيز. شعر او، بويژه، در اوائل كار شعر و شاعريش، نه تنها تجليل و تقديري براي او به ارمغان نميآورد، بلكه، به اعتباري، موجب طرد شدن، و يا دست كم، موجب انزواي جانكاه وي ميشد. سالها وقت لازم بود، تا هنر و نوآوري او مقام شايسته و ميدان عمل فراخ اجتماعي و فرهنگي خود را پيدا كند، همچنان كه هنر فردوسي با گذشت زمان، ارزش و اعتبار ملي و جهاني خود را باز يافت. اگر خوب دقت شود، فردوسي و نيما يوشيج در ژرفاي انديشه و شعر خود، علاوه بر «سفارش اجتماعي» زمان «حال»، به اهداف عالي «آينده» نيز نظر داشتند، و به اعتباري، جلوتر، از زمان خود در حركت بودند؛ در تحليل نهائي، شعرشان متعلق به «حال» بود و از «آينده» خبر ميداد. اگر چه فردوسي، به ظاهر، از گذشتههاي بسيار دور سخن ميگفت، ولي در واقع از سكوي پرش فرهنگ ايران باستان به سوي فرهنگ و جريانات زمان حال و آينده خيز برميداشت، همچنان كه نيما از سكوي پرش شعر محيط خود به سوي افقهاي نوين شعر نو و هنر آينده خيز برداشته بود. حال اگر در نتيجه اين آيندهگرايي و آزادمنشي، فداكاري و آزادانديشي، فردوسي، در زمان حيات خود، قدر نديد و نيما در صدر ننشست، شهريار اين كامروايي، و درستتر، اين فرصت را يافت كه از همان ابتداي شعر و شاعريش قدر بيند و در صدر نشيند. او مسأله آفرين نبود، و تازه در شعر خودش، با وجود نو و بكر بودن زمينه هنرش، بالاخص در «حيدربابا»يش از موضوعهايي سخن ميگفت كه جامعه كشاورز، سالها پيش، آنها را، پشت سر نهاده بود؛ به ديگر سخن، شهريار نه از آينده و يا از موضوعي آيندهساز، بلكه، از خاطرات روزگاران سپري شده و از محيطي كه حيات و فكر فرهنگش محصول و زاده گذشته بود و به روشي سنتي به زندگي بالنسبه ايستاي خود ادامه ميداد، سخن ميگفت. بحث و سخن شهريار از گذشته و خاطرات و زندگاني گذشته نيز، برخلاف فردوسي (كه سخنش از «گذشته»، در معناي تخطئه «حال» و تحقير خودكامههاي زمان حال و به منظور اميد بخشي به همفرهنگهاي معاصرش بود) ابداُّ در مفهوم تخطئه بنيادي «حال» يا استقبال انديشمندانه و ژرف انديشانه از «آينده» نبود، خاطرات شيرين و تلخي بود از ايام سپري شده و ياران و همگنان و همراهاني كه شاعر را گذاشته و گذشته بودند، عشقها و آرزوهايي بودند كه همانند كارواني گذشته و از شاعر دور شده بودند، و از آنهمه، جز آتش حسرت و خاكستر خاطرات در منزل دل شاعر، اثري بر جاي نمانده بود. شعر شهريار، دربارة روستا و حيات روستايي، در واقع، با تأخيري چندين صد ساله سروده شده بوده؛ يعني از مدتها پيش، روستاييان و روستانشينان فرهنگ آفرين، سرود كار و تلاش خود را به زبان خود و«عاشيق»هاي خود با آهنگ زندگي سروده بودند؛ ولي چنين سرودي را در قالبي هنري و به شيوهاي جديد از زبان فرزندان شاعر خود كمتر شنيده بودند؛ و تصوير روستا و محيط طبيعي و زيباييها و فعاليتهاي انسان را از ديدگاه شعري آنچنان زيبا به تماشا ننشسته بودند؛ و اين عطشي بود كه از مدتها پيش مردم تشنهكام اين ديار، از خرد و كلان، پير و جوان را رنج ميداد. از اين رو، به محض اينكه شعر روستا و حماسة كشتكاران و حيات آنان را از زبان فرزند هنرمند و صميمي جامعه شنيدند، مفتون و هيجان زده، از شعر و ترانة حسرت بار او استقبال كردند؛ و از آنجا كه سرودههاي شاعر بيان حال و روزگار خود، و شاعر را زبان گوياي دردها و حسرتهاي خويش يافتند، در تقدير و اعتلاي مقام هنري و اجتماعي شاعر، سر از پا نشناختند. شعر «حيدربابا»، با شهرت و محبوبيتي كه نصيب شاعرش نمود، و با شور و اشتياق همگاني روز افزوني كه برانگيخت (كه هنوز هم آن شور و اشتياق، پس از دهها سال كه از تاريخ انتشار «نخستين» حيدربابا، ميگذرد به قوت و حرارت خود، در شهر و روستاي اين ديار باقي است)، و با موجهاي تازه و فزايندهاي كه اين اثر در بخش عظيم فرهنگ و ادب، بويژه شعر روستا به وجود آورد، از جمله، دو حقيقت پنهان از نظرها را روشن ساخت: نخست آنكه: شعر پارسي، طي قرنها، از زندگي و حال و روزگار بخش عظيمي از جمعيت جامعه يعني روستاييان و كار و فعاليت آنان، و واقعيتهاي طبيعي و انساني، فكري و فرهنگي محيط آنان بيخبر و غافل مانده است؛ و ادبيات گسترده و دامنهدار هزار ساله، بويژه، شعر آن، با همة عظمتش، با توجه به آن بخش كه تنها در مدح خودكامههاي هنرناشناس و يا توصيف زلف پريشان يار سفر كرده، يا روزگار سياه عاشق بياباني يا معشوق خياباني دواوين و دفترها سياه كرده است، براي روزگار پريشان روستايي، براي اكثريتي بدان عظمت و پاكي و سادگي، ارمغاني، تقريباُّ، جز، هيچ نداشته است. دوم آنكه: بازتاب و تبلور فرهنگ پوياي مردم در شعر و ادب، و انعكاس و نفوذ عناصر زندة فرهنگ عامه و داستانها و قصههاي عاميانه، ضربالمثلها و ادبيات شفاهي ـ فولكلوريك ـ مردم در انديشه و اثر شاعر، و آگاهي و حقيقتجويي و انسان دوستي بيمرز هنرمند، و سير تكاملي انديشههاي بلند و عواطف پاك، شاعر را، از هر فرهنگ و خرده فرهنگي كه بدان متعلق باشد، خواهي نخواهية به سوي واقعگرايي و آرمانهاي والاي انساني سوق داده، مانع از آن ميگردد كه ميان شعر شاعر و مردم جامعهاش خندق عبور ناپذيري به وجود آيد و يا شاعر خود را تافتة جدا بافته از اجتماع بداند؛ و همان محتوا و جوهر اجتماعي اثر، سبب ماندگاري اشعار ميشود و سرافرازي شاعران و بلندآوازگي آنان را به ارمغان ميآورد. سخن آخر آنكه: اگر فردوسي با جهانبيني منسجم و شعر و هنرش، در تحليل نهائي، شاعري است ازاشراف (دهگان)، و اگر نيما با زندگي و هنر و انديشة نظام يافتهاش شاعري است برخاسته از اعماق، شهريار نيز با زندگي و فكر و فرهنگش شاعري است «ميانه حال»، و از لحاظ انديشه و هنر، غالباُّ در نَوَسان: در نوسان ميان محيط اجتماعي شهر ومحيط روستا، در نوسان ميانذهنگرايي و عينگرايي، در نوسان ميان شعر شهر و شعر روستا، در نوسان ميان عشق زميني و عشق آسماني، ميان سنت و نوآوري، ميان شعر كهن ديروز و شعر نو امروز. خلاصه كنيم: در زمينة نوآوري فردوسي پدر شعر حماسي ايران، با هشياري تاريخي، از ائتلاف هنر خواص و هنر عوام در برههاي حساس از تاريخ تكامل اجتماع، هنرمندانه سود جست؛ و با قدرت بيان و نَفَس گرم حماسي كه داشت، به شيوهاي نو از تلفيق اين دو هنر، با صرف عمر و جواني، به خلق شاهنامه، اثري آنچنان استوار، كه نه تنها خود، بلكه هويت و فرهنگ و زبان فارسي را از گزند باد و باران حوادث محفوظ بدارد، توفيق يافت. نيما، پدر شعر نو فارسي، پرورش يافتة جوّ فرهنگي و اجتماعي بعد از جنبش مشروطه، با بهرهمندي از فرهنگ و ادب محيط اجتماعي و با استفاده از ميراث معنوي و راهگشائيهاي پيشكسوتان نوانديش و با تأثيرپذيري از شعراي رمانتيك، سمبوليست و رئاليست فرانسوي، قدم در راهي تازه گذاشت، و خود، منادي راهي نو در شكل و محتواي شعر گرديد؛ و با تمام تلخيها كه چشيد و بياعتنائيها و طعنها كه ديد و شنيد، بزرگ منشانه پايداري ورزيد و سرانجام، پيروزمندانه، پرچم شعر نو را به دست نسل هنر دوست و تازهگي آفرين داد. شهريار، پدر شعر نو روستايي، به عنوان يكي از نخستين كاشفان قلمرو ادب روستا ـ اگر نگوييم نخستين كاشف زمينة شعر روستا ـ هنرمندانه قدم در اين زمينه بكر و دور افتادة دور از نظر گذاشت و از آن ديار «عاشيقان»، ديار سادگي و كار و تلاش، جهاني زيبايي و شگفتي و صفا به همراه آورد؛ شهريان را با زيباييهاي طبيعت روستا و شهد و شرنگ حيات روستاييان آشنا نمود؛ به روستايي محروم، دامني از شعر و خاطره وعشق و حسرت هديه داد، و از اين لحاظ، به اعتباري، براي نخستين بار «شهر» را به «روستا» برد، و فصلي نو در اين بخش از ادبيات (ادبيات روستا) باز نمود. شعر شاعر و مردم فرهنگدوست فردوسي در پيوند با مردم و تاريخ سرزمين خود، به ملاحظه «حال» و «آينده»، به شيوهاي حساب نشده و هنرمندانه به گستردگي از «گذشته» سخن گفت. تمام آنچه را كه از عناصر زنده و نيروزا و اميدبخش در تاريخ و زبان و فرهنگ گذشته مردم سراغ داشت، با دقت نظر و هوشياري يك فرزانه خردمند، با شور و شوق و شيفتگي يك عاشق فداكار، به خدمت هويت و زبان و فرهنگ مردم گذاشت؛ و به عنوان انسان بزرگ و هنرمندي جهاني از پايگاه و موقعيت اقتصادي ـ اجتماعي، و از دايرة خاص خرده فرهنگ خود، در مراحلي، گام فراتر نهاده و به هنرش ارزشي انساني و جهاني بخشيد. نيما، اين شاعر اعماق، زندگي را، از همان ابتدا، با مردم ژرفاي جامعه، با كوشندگان شاليزارها، شبانان، ايلخيبانان، روستاييان آغاز كرد؛ در هنر خود، واقعگرايانه در راستاي تكامل فرهنگ جامعه گام برداشت، و از همين راه به اوج نوانديشي و نوآوري در شعر و قلههاي نوين هنر و افقهاي گستردة شعر نو دست يافت. شهريار، با خلق «حيدربابا» كه نقطة عطفي در كار شعر و شاعري اوست به صورت مردميترين شاعري كه بامردم و زبان و فرهنگش آشنا و همدرد، و با روستاييان ساده و سختكوش همزبان و همدل و همآوازاست، درآمد. شعر او، شعري كه در آن، شاعر، دربارة امور و روابط اجتماعي روستائي با «قلبش ميانديشد»، با نفوذ در اعماق روح همگان، در ساز «عاشيقان» به ترنم درآمد، در شعر شاعران منعكس گرديد، در زبان عاشقان به راز و نياز بدل شد، در ضربالمثلها و محاورات روزمرة همگان راه يافت، و در فرهنگ عامه جايي شايسته احراز كرد. شاعر كه با قصايد و غزليات پيشينش، خود را، حداكثر، سلطاني در ملك محدودي از سخن ميشمرد، به يُمن شعر «حيدربابا» به شهرياري و حكومت بر دلها رسيد و «تپة كوچك حيدربابا» به «سر منزل عنقا» بدل گرديد. شاعر اجتماع و مضمون بزرگ «عشق» فردوسي به عنوان شاعر متعهد و پدر شعر حماسي و مسئول در برابر فرهنگ و اجتماع، با احساس رسالت عظيم خود، در موضوع زناشوئي و مضمون بزرگ «عشق» نيز ديدگاه و نظري خاص دارد كه آراي او را از عقايد ديگران متمايز ميسازد. او به عشقِ خرد سوزِ جانگداز، به عشق عاشق كش خانمان برانداز، كه شرنگ ناكامي در حلق جان عاشق ميريزد و حيات و هستياش را بر باد ميدهد، عشقي كه سرانجامي جز ناكامي يا هجران و تلخكامي ندارد، معتقد نيست. قهرمانان اثر او، با عشقي خردمندانه و پاك و گردمنشانه، خانه و كاشانهاي از مهر و وفا به دست خود ميسازند؛ خانهاي كه، بعداُّ، در مرحله ديگر، فرزندان برومند نامجو و نامآوري، از آن كانون گرم خانوادگي، بيرون خواهند آمد و گام در عرصة زندگي اجتماعي خواهند گذاشت، و خود حماسهها خواهند آفريد و مايه سرافرازي پدر و مردم سرزمين خود خواهند گرديد. در يكجمله: عشق در اثر فردوسي، پيوندي است نجيبانه، رابطهاي پاك، مهري است كامياب و زندگيبخش. نيما، شاعري كه خود، نوش و نيش عشق را در جان خويش تجربه كرده است، «عشق» اين مضمون بزرگ، را نه تنها حاكم بر شعر و هنرش نميگرداند، و نه تنها «عاشقي زندي و نظربازي را هنري» نميداند، بلكه، تنها عشق در مفهوم والاي آن را براي شاعران ميپسندد. در واقع نيما، شاعري است عاشق، بيآنكه «سينه چاك و سر به بيان گذاشته» و يا «دين و دل در گرو عشق دلدار نهاده» باشد. نيما، بر آنچه «رونده» است عشق ميورزد، و به عشق در مفهومي ديگر، كه در «آثار شاعراني كه عشق شاعرانه پيدا كردهاند، و اين كيميا سراپاب اشعار آنان را دگرگوني بخشيده» و مس وجود آنان را به زرناب بدل ساخته است، ميانديشند. او، كه در انديشهاش بر اين عشق ارج مينهد، در عمل ـ در شعر و هنرش ـ به راه نو، به انديشه و روشن نو، اساساُّ به شعر و هنر نو، به مردم و نسل نو عشق ميورزد، و طعنة رقيبان و كوته نظران را، در اين نوگرايي عاشقانه، در اين مهرورزي و در اين عشق كيميا اثر و اميدآفرين و آيندهساز، به هيچ ميگيرد؛ و از اين راه، سرانجام، خود به شاهدي هنرآفرين بدل ميگردد كه عاشقان راه و روش و هنر نو را، به حق، «بنده طلعت» خود ميسازد. شهريار، از عشقبه شعر، و از عاشقي به شاعري رسيده است. داستان «عشق خزان زده» او در واقع، داستان تمام زندگي عاطفي او، مايه سخن احساساتي وي، بويژه، در آغاز كار شعر و شاعري اوست؛ احساسات و عواطفي كه انديشه وجهانبيني او را تا پايان عمر تحتالشعاع خود قرار دادهاند. در حقيقت، شاعر عشق گم كرده و سودازده، از «مدرسه» به «دير مغان» («جرگه فقر ودرويشي») پناه ميبرد تا مگر گم شدة خود را، و در مراحلي، عشق خردسوزتر را، در آنجا يابد. ولي هر چه هست، شاعر عاشق، اين دلباختة صادق، اين خرمن سوخنة حسرتزده، تلخكام و مغموم، آتش عشق را، و سوز و گداز آن را در جان خود و در ژرفاي روح كلام خويش، براي هميشه، فروزان نگهداشته است. همين انديشه و خيال شاعرانه، همين مضمون و سخن عشق، همين «شرح درد اشتياق»، بويژه، همين نوسان شاعر شوريده ميان عشق زميني از سويي، و عشق آسماني از سوي ديگر، در نظر همگان، از شهريار در زمينه شعر عاشقانه همانند حافظ در قلمرو غزل عاشقانه، شاعري ساخته است در اوج، [شاعري] «زنده به عشق»، شاعري كه مردم، متقابلاُّ، به كلام زيبايش عشق ميورزند و به «سلام» دلپذيرش پاسخي از سر تعظيم و از صميم دل ميدهند: پاسخي احترامآميز كه شايسته تمام هنرمندان انسان دوست، تمام شاعران مردمي، تمام انسانهاي فرهنگآفرين و فرهنگپرور است. اين بود نظري در مثلث هنر، نگاهي به نوآوري، محتواي اجتماعي، و مضمون بزرگ عشق در شعر و هنر سه بزرگمرد جهان فرهنگ و ادب: فردوسي، نيما يوشيج و شهريار. منبع : " کتاب به همین سادگی و زیبایی " شنبه 6 اسفند 1390, :: 19:22 :: نويسنده : مسعود پیشکارآذری
|